زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها با برادر در برگشت به کربلا
بـاز اشـکـم به دیـده میآیـد »بوى گلهاى چیده میآید« باز از دور، بانگ قافـلهاى که به مقصد رسیده میآید اربـعـین آمـد و ز شـام بـلا زیـنـبِ داغدیـــده مـیآیــد زائـرى بـر زیـارت قـبرى خـار در پـا خَـلـیـده میآیـد بر مزارِ پدر، پـریشانحال پـسـری غـم رسـیـده میآید دخترى کز شکنجهها رَسته چـون غـزال رَمـیـده میآید مـادرى بر کنار قـبـرِ پـسر رنگش از رخ پریده میآید خواهرت یا حسین! از ره دور بـا هـزاران پـدیـده مـیآیــد با سرت همسفر، قدم به قدم صـحـنـههـا آفـریـده میآیـد نـخـل بـارآور قــیـام تـو را بـه بـیـان پـروریـده میآیـد تار و پـود ستم به تیغ زبان آنکـه از هـم دریـده میآیـد سربلند است از شکستِ یزید گر چه قامت خـمیده میآید بود قصدش کمالِ نهضت تو نِک به مقصد رسیده میآید با زبـان قـلـم "مؤید" گفت :بـاز اشکـم بـه دیـده میآیـد |